مصمم شده بودم بر ماندن و جا نزدن!تا منتهی الیه اش!
تحقیقا نتوانسته بودم نفوذی به اعماق
وجودم داشته باشم که بدانم سرمنشا این مهم کجاست
اگر قصد بازی با خود را نداشته باشم بهترست بگویم:
نخواستم نفوذی داشته باشم!
قبلا اطلاعات موثقی از ستون پنجمی هایم دریافت کرده بودم.
آنچه از دلم بر دلم عیانست
چه حاجت به بیان است!
خلاصه کاملا ارضاء شده بودم که بی توجه به دلیل
هدف را مصرانه در پیش گیرم.
سوای هر نتیجه ای.
بعضی موقع ها لازمست چیزهای مهمی که به فراموشی سپردم
به خودم یادآوری کنم!
آن هم در یک جدال سخت و نفس گیر...
شما مجاز هستید اسمش را خود درگیری بگذارید.
عده ای
نمی دانم چرا احساس می کنند تو
دائما به آنها ندای " هل من ناصر" سر می دهی!
اما هرچی فکر میکنی یادت نمی آید این جمله کِی تکرار کردی که خود نشنیدی!
همین می شود که به خود اجازه دهند پا برهنه بی هیچ کلمه " یا الله "
وارد حریم زندگی و افکارت شوند و
افسار افکارت را بر دست گیرند و جولان دهند.
سرسختی و غرور و ریشه دار بودنت در نهایت
آنها را به زانو در می آورد!
و به سادگی بر لبان آنها جاری می کند:
" کاری از دستمان بر نمیاید خودت از پسش برآی!"
غافل از آنکه دلت را بلرزه درآوردند.
دیر بجنبی به ریشه ات سرایت می کند.
قصدم نیست کشیدن خط و نشان.
حق به خوبی برای خدا جایگاهیست
بی صبرانه منتظر آینده ای هستم
که غرامت این وقفه ها را بگیرم.
پ.ن:
- جا مانده های قدر ، عرفه را دریابید. عاشورایی بس عظیم تر پیش روست.
- این بار چه نظرات عجیبی قرارست نثارم شود الله اعلم!
- چه خوب که هنوز هستند افرادی که معنای عَرَفَه ، شَعَرَ و شناخت را درک کرده اند!
- به دلیل فشردگی کلاسهایم دقایقی از کلاس عمومی اخلاق را از دست می دهم. کلاسی که از فیض هم کلاس بودن با ورودی 90 ی ها بی بهره نیستم. برای تکمیل جزوه ام خیلی شاداب از یکیشون خواستم اندک زمانی جزوه شو به دستم بسپارد. جمله ای گفت که مرا به فکر فرو داشت ! فکر آنکه یحتمل من بودم که ارث پدرش را بالا کشیدم به همراه یک قلپ آب خنک! رقیق شده ی آن جمله این بود: عزیزم ما به کسی جزوه نمی دیم!!!! مانده ام که این بشر را کدام ناجی قرارست از افکارکودکانه و مخربش نجانت دهد!