هيات هاي عزاداري روستايي كه اصالت من به آن برمي گردد هنوز عَلَم دارند. اول محرم علم را مي بندند تا پايان محرم. روز عاشورا علم را برمي دارند و مي روند سرِخاكا. سرخاكا همان قبرستان روستاست كه امامزاده اي هم آنجا مدفون است.
عاشوراي امسال كه براي عزاداري به روستا رفتم وارد ميدان كه شدم. هياتي داشت برمي گشت. علم جلوي هيات اما ايستاده نبود و بر شانه ها حمل مي شد. من اين را به نشانه ي علم افتاده ي حضرت عباس گرفتم و متاثر شدم. تاثري عميق. تاثري متفاوت. زماني كه يك تراژدي را آدم مي خواند مثل رستمِ شاهنامه و شغاد يا داستان غم انگيز سهراب يا فيلم هاي غمگين يا بسياري داستان هاي غمبار ديگر درست است كه متاثر مي شوي اما هميشه ته دلت روشن است كه داري داستان مي خواني داري فيلم مي بيني و همين از شدت تاثرت مي كاهد. با خودت مي گويي نه! قضيه اينقدرها هم تلخ نيست. خلاصه راه فراري هست. اما در مصيبت حسين و يارانش هيچ راه فراري نیست. متاسفانه چنين اتفاقي افتاده است. متاسفانه انسانهايي چون ما بوده اند كه در رويدادي چنين تلخ دست به يكي كرده اند.
غم كربلا سنگين است و در باور نمي گنجد. هميشه هنگامي كه تير به سمت گلوي علي اصغر پرتاب مي شود دعا مي كنم كسي مرا از خواب، رويا يا پاي فيلم وداستان صدابزند. فيلمي باشد. كلكي باشد. اما نه... اين يك واقعيتِ تمام عيار است. و چون واقعيت است درگيرش مي شوي و و مجبور به انديشيدن و انتخاب مي شوي كه اگر تو هم مي بودي كجاي اين واقعيت مي ايستادي؟ چه مي كردي؟ چه مي گفتي؟
چندی پیش رفتم كنار يكي از جانبازان جنگ كه قطع نخاع است نشستم. به او گفتم ما مديون شماييم. شما كار بزرگي كرديد. اهميت كارتان آنجاست كه من وقتي فكر مي كنم مي بينم در خودم نمي بينم كه مثل شما باشم. نمي توانم به شجاعت شما بايستم جلوي توپ و تفنگ. پس به جاي اين شجاعتي كه ندارم حداقل شما را بايد بزرگ بدارم. او به من گفت كاري نكرده ام. به تكليفم عمل كرده ام. شما هم بوديد همين كار را مي كرديد.
نمي دانم ولي فكر مي كنم اينطوري كه الان هستم يكي از مقصرين كربلا منم. اين داغ بدجوري روي دوشم سنگيني مي كند:
بی درد مردم ما خدا، بی درد مردم /نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم /زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند /دست علمدار خدا را قطع کردند
نوباوهگان مصطفی را سربریدند /مرغان بستان خدا را سربریدند
دربر گریز باغ زهرا برگ کردیم /زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم
چون بیوهگان ننگ سلامت ماند برما /تاوان این خون تا قیامت ماند برما
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید /بر خشک چوب نیزهها گل کرد خورشید.
قسمتي از شعر: علی معلم دامغانی