اون کسی نبود جز .....من!!!!!!!!!!!!!!!!!
همه یه جورایی گرخیده بودند ! با اعتماد به نفس کامل رفتم جلو و گفتم: من دوست دخترشم!(مگه توخواب ببینی!) خبرنگاره: تو.... تو....
- درسته من کره ای نیستم ایرانیم ! چیه مگه اشکالی داره کسی با یه کسی که از کشور دیگست دوست بشه!
همه ریختند سر من و از من عکس گرفتند! وویونگ و بقیه اعضا حتی
یلدا و زهرا از تعجب شاخ دراورده بودند! یلدا و زهرا منو بردند یه گوشه
یلدا: دختر خل شدی؟ زهرا : میدونی اون کیه؟ میدونی چیکار کردی؟
لبخندی زدم و گفتم (لبخندت بخوره تو سرم!) من یه جورایی نجاتش
دادم نگران نیاشین حل میشه! دیگه لازم نیست دروغ سر هم کنه!

عصر توی بالکن وویونگ رو دیدم تا منو دید منو کوبوند به دیوار و گفت:
گوش کن ... چرا داری با من بازی میکنی؟ مگه من چیکار کردم!
(الهیییییییییییییییییییییییی! نگو خب دلم غنج میره!) مگه مسخره بازیه!
میدونی تو چه دردسدی افتادم .....! اصلا کی بهت گفت اینکارو بکنی؟
(راست میگه! کی ؟کی؟کی؟کی؟ راستشوبگو!زود!) با خونسردی
گفتم : عوض معذرت خواهیته! هی از همون روز اولم گفتم ازت خوشم
نمیاد باید ازم ممنون هم باشی!
-چی؟
-چطور تا الان نفهمیدی که نجاتت دادم! اینجوری همه میفهمند چرا منو
برای رقص انتخاب کردی و همه میدونن که اون دختری که شبا باهاش
میرقصی دوست دخترته! و همه هم میدونن که اون یه آدم معمولیه!(این چه ربطی داره به قضیه؟)
- خب بعدش چی؟ بعدش چیکار کنیم ؟(آینده نگر)
- خیلی راحت بعد یه مدت از هم جدا میشیم!هیچ کس هم شک نمیکنه فقط من بد نام میشم!
- پس هر چه زود تر بهتر!
اینو گفت و رفت

شب اون روز وویونگ اومد و باهم تمریت رقص کردیم یه جا بود که که
اون باید پاشو یکم میبرد عقب و من یکی از پاهامو میذاشتم جای پای
اون و اون یکی پام رو عقب تر میذاشتم! اون دستشو میذاشت روی
کمرم و میومد جلو
اما هر بار که میخواستم پامو بذارم جلو و خودم برم
عقب پام لیز میخورد و می افتادم ! اونم از بس که اینو تمرین کرده بود
خسته شده بود و از دستم عصبانی بود یه بار بد جور لیز خوردم و اونم
هل شد و دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش و جفتمون افتادیم
(البته نه روی هم!) هم خندمون گرفته بود هم خسته بودیم پیشنهاد
دادم یه ذره استراحت کنیم .
نشسته بودیم روی یکی از نیمکت ها وویونگ آب میخورد و من داشتم
نگاش میکردم
یکهو یاد اون لحظه ای افتادم که وویونگ نخواست با
میگی برقصه یاد اون لحضه افتادم که نیکون تکه ای به میگی انداخت و
اون گفت که یه بار شکست عشقی رو تجربه کرده و یاد اون موقعی
افتاد که میگی گفت از وویونگ خیلی بدش و یاد اون روز هایی افتادم که
وویونگ دانشگاه نمیومد و همش میخوابید و اون موقع که اعضای گروه
وویونگ رو دیدند و گفتند که تو شرایط بدیه!
یکهو بلند شدم و گفتم : فهمیدم!
وویونگ : چیرو؟
- هان میگی سون !
-ها؟؟؟؟؟؟؟
- معشوقه ی تو خانم هان میگی سون بوده! برای همین بود که.....
یکهو وویونگ جلوی دهنم رو گرفت و گفت: ساکت ممکنه یکی صداتو بشنوه! نمیخوام بیشتر از این آبروم بره!
سرمو به علامت تا ئید تکون دادم دستشو برداشتو گفت : به جز تو و 2pm
کس دیگه ای اینو نمیدونه لطفا مثل با ارزش ترین رازت اینو نگه دار !
- باشه!

صبح روز بعد وویونگ از پله های خونشون اومد پایین و گفت : صبح بخیر !
و اومد نشست روی مبل که دید باباش از دستش خیلی عصبانیه روزنامه رو پرت کرد روی میز
توی روزنامه نوشته بود: جانگ وویونگ عضو پر طرفدار گروه 2pmیک
معشوقه ی خارجی دارد! به محض اینکه وویونگ این خبرو دید چشاشو
بستو گفت: حالا این یکی رو چیکار کنم؟ همون موقع تکیون و نیکون و
جونسو اومدند خونه ی وویونگ اینا تا تکیون روزنامه رو دید گفت: آه ...
پدر این چیزا رو باور نکنین ! همش دروغه! جونسو: بله ...اینا همش یه
حقست! برای گول زدن مردم احمق!
نیکون :بله اگه این دروغو بگیم و به صورت دروغی بگیم که وویونگ با اون
دختره بهم زده همه چی okمیشه! (بچم نیکه خارج بزرگ شده تیکه
خارجی میپرونه!) اون سه تا دوست بالاخره بعد از کلی من بگیر تو بگیر
و تعریفو دردسر پدر و مادر وویونگ رو راضی کردند! 

توی اتاق وویونگ:
جونسو : به خاطر تو مجبور شدم به مردمم که خودمم یکوشونم دروغ بگم!
بعد دستاشو عین هندیا بهم زدو گفت: خدایا منو ببخش !مردم منو
ببخشین من یه خائنم!
تکیون : حالا میخوای چیکار کنی؟
وویونگ یه چند ثانیه ای فکر کرد و پاشد و گفت : فکر نمیکنم راه دیگه
ای وجود داشته باشه!از فردا من دوست پسر اون دختره ام ! دوست
پسر آیدو : جانگ وویونگ!
تکیون خندید و گفت : دوست پسر جدید آیدا : وویونگ خنگ!
وهمه خندیدند!