دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر راز اين حلقه كه انگشت مرا
اينچنين سخت گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند:مبارك باشد
دخترك گفت:دريغا كه مرا باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد برآن حلقه زر ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته،هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه ي بردگي و بندگي است
(فروغ فرخزاد)
خيلي خوب يادمه تهران بودم براي خريد حلقه رفته بوديم و از اونجاييكه انگشتهاي من خيلي خيلي ظريفه هر چي دستم ميكردم بزرگ بود كه طلافروشها همه ميگفتن كوچكتريت سايزارو ميديم طوريكه فهميدم انگشترها استانداردن انگشتهاي من غير استانداردن تا بالاخره از رينگي كه ميخواستم يه جا سايز انگشتم بود سعيد حلقه رو گرفت يه نگاه به سايز خيلي كوچيكش كرد و گفت خانومي چقدر دستات ظريفه فداي اين دستاي كوچيكت شم منم كلي سرخ و سفيد شدم و با خجالت دستمو گرفتم كه حلقه رو دستم كنه تا اون روز چون از انگشتر خيلي خيلي بدم ميومد و دستم نكرده بودم خودمم تعجب كرده بودم گفتم به قيافه ي غول انگشتام نميخورد اينقدر كوچيك باشن مگه نه؟ سعيد لبشو گاز گرفت گفت غول يعني چي؟ دستاي به اين ظريفي فرشته ها دستاي كوچيك و خوشگل دارن تو هم فرشته اي. از پاساژ كه بيرون اومديم من اين شعر و حفظ بودم به سعيد گفتم يه شعري ميخونم اما اميدوارم وصف حال من چند سال ديگه نباشه و اين شعر فروغ فرخزاد و واسش خوندم اونم با خوشحالي تمام گفت نميخوام اينقدر غمگين حرف بزني هيچوقت نميذارم اين اتفاق بيفته اما انگار يادش رفت..........................
دارم به حلقه اي كه گشاد شده نگاه ميكنم كه مجبور شدم از دست چپم درارم و بندازم دست راستم واقعا ازدواج حتي مجبورت ميكنه وقتي از انگشتر بيزاري اما دستت باشه اولين روزا اينقدر با حلقه ام مشكل داشتم كه حد نداشت هيچوقت نميتونستم انگشتر و تحمل كنم احساس بدي بهم دست ميداد اما حالا ديگه يه عادت شده.........................