
کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدهم نبض دل عاشقم رو
پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هق ام رو

چگونه نبودنت را باور کنم؟؟؟
خدایا....
حقیقت دارد که برای همیشه رفته است؟؟
نمیدانم غمت را با کدامین آشنایی در میان بگذارم..
نمیدانم چگونه تنهایی ام را باور کنم...
چگونه؟؟
نمیدانم اشتباه هست یا نه؟؟
نمیدانم باید به دست تقدیر میسپردمت یا نه؟؟
شذدمیدانم دلم برایت تنگ میشود...
برای خنده هایت...
برای غم هایت...
برای صداقتت...
اما چاره چیست؟؟
تو رفتنی هستی و من...
من این دنیا را قبول ندارم...
خدایا این چه رسمیست؟؟
همه میگویند قسمت...
قسمت چیست؟...
آیا ما سزاوار جدایی هستیم؟؟؟
آیا این است قسمت؟؟
میگریم در نبودت...
چرا باید سرنوشت این باشد؟؟
چرا؟؟

من اگه دوست نداشتم پاي غم هات نمي موندم
واست اين همه ترانه از ته دل نمي خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود که مي ديدم
داري آب مي شي مي ميري اين رو از همه شنيدم
دارم از دوريت مي ميرم تا کنار من نسوزي
از دلم نمي ري عمرم نفس هامي که هنوزي
تو رو محض خيره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتي روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمي موني من تنها رو دعا کن
خاطراتم رو نگه دار اما دست هام رو رها کن
دست تو اول عشقه بسپارش به آخرين مرد
مردي که پشت يه ديوار واسه چشمات گريه مي کرد