پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سايت
جدیدترین نرم افزار روز دنیا | عکس | فیلم | بازی | اس ام اس | خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما
را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب
وبلاگ ياري رسانيد . براي سريع تر رسيدن به مطلب مورد نظر از آرشيو موضوعي
استفاده كنيد همچنين ميتونيد به آرشيو
مراجعه كنيد. براي تبادل لينك , لوگو ,بنر يا آر اس اس از طريق نظرات به ما
اطلاع دهيد .
بازی محبوب PES 2011 برای کنسول PSP .شاید بسیاری از بازی دوستان دوست دارن که علاوه بر اینکه این بازی رو روی کامپیوتر شخصیشون بازی کنن این بازی رو در حال مسافرت یا در جایی که کامپیوترشون در دسترس نیست هم بازی کنند شرکت Konami نسخه جدید این بازی رو برای کنسول PSP همن عرضه کرد تا دیگه این بازی حتی در هنگام مسافرت هم در دسترس PSP داران باشه !
به اطلاع کلیه بازدید کنندگان محترم و دوستان فارغ التحصیل شده علمی کاربردی که هنوز آزمون جامع شرکت نکردند . برای اطلاع از تاریخ و نحوه ثبت نام و سایر اطلاعات دفترچه راهنما رو دانلود کنید ..
عشق يعني پاک ماندن در فساد * آب ماندن در دماي انجماد * در حقيقت عشق يعني سـادگي * در کمال برتري افتادگي ... * *************************
عشق یعنی...
عشق یعنی سوختنها از درون، عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ، عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ، عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ، عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر، عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر، عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را ، عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو، عشق یعنی با تو گشتن هم کلام ، عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد ، عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند، عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را ، عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را، عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها ، عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست ، عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر، عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان ...
مانی اشکانی كاپيتان پرسپوليسيها از ماشين پياده شد و دخترك گلفروش را محكم بوسيد و پسري كه آدامس ميفروخت را بغل كرد.
هيچوقت يادم نميرود بلوار ميرداماد را به سمت خيابان شريعتي رانندگي ميكردم. وقتي به چراغ قرمز 180 ثانيهاياش برخورد كردم عصبي شدم. تازه از محل كارم تعطيل شده بودم و خيلي خسته بودم.
داشتم ديالوگهاي معمولم در مورد چراغ قرمزها و ترافيكهاي تهران را زمزمه ميكردم كه كودكي رو به من كرد و گفت: «آقا فال ميگيري» چند قدم آن طرفتر دخترك گلفروش با شاخههاي لاله صدا زد: «آقا گل بخرديگه... خواهش ميكنم». جملهاش تمام نشده بود كه با غرور تمام، شيشه پنجره را بالا دادم تا صدايشان را نشنوم و مزاحم نشوند! وقتي چنين برخوردي را از من ديدند بيخيال شدند و رفتند سراغ راننده اتومبيل كناريام.
BMW بود. رنگ قرمز و مدل ماشين سبب شده بود تا از ساير ماشينها متمايز گردد.
پس از چند ثانيه ديدم پسرك فالگير با صداي بلند گفت: «بچهها ... بچهها بيايين علي كريميه... بازيكن پرسپوليس...» در يك چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از كودكان كار، دور ماشينش را گرفتند. من هم بياختيار سرم را چرخاندم تا عكسالعمل علي كريمي را ببينم. او با لبخندي دنبالهدار از همه كودكان فال و گل و شكلات گرفت تا آنها را خوشحال كند. چراغ سبز شد و بچهها هنوز بيخيال كريمي نشده بودند. علي كريمي كه با بوووووق ماشينهاي پشت سرش مواجه شده بود، اتومبيلش را حركت داد و بعد از چراغ قرمز، ماشينش را نگه داشت. من هم از روي كنجكاوي پشت سر جادوگر ايستادم.
كاپيتان پرسپوليسيها از ماشين پياده شد و دخترك گلفروش را محكم بوسيد و پسري كه آدامس ميفروخت را بغل كرد. امضا داد و تمام گلهاي لاله گلفروش را خريد و چند فال حافظ هم گرفت. برايم عجيب بود. مگر ميتوان باور كرد جادوگر كه گاهي حوصله خودش را هم ندارد اينطور برخورد كند؟
دخترك گلفروش از فرط خوشحالي نميدانست چكار كند و بالا و پايين ميپريد. كريمي كه ديگر نميدانست چكار كند، با صدايي خشدار گفت: «بچهها بايد بروم سر تمرين. ديرم شده.» خداحافظ... خداحافظ» كودكان كار نيز با تشويق چند ثانيهاي علي كريمي... كريمي دوستت داريم، او را بدرقه كردند.. man hamid khodam esteghlaliam
در هياهوي قهرماني در نيم فصل آنچنان مي ماني كه حتي گذر زمان هم يادت مي رود!اين بادكنك ها ديگر نمي تركند،اصلا داستان با تركاندن هم حل نمي شود!چطور مي خواهي به ياد نياورم در روز هايي كه مربي براي خود القاب و عناوين خوشگل مي ساخت و حاج فتحل هم خود را مهياي برترين مدير تاريخ فوتبال مي كرد و عده اي هم براي تصفيه حساب ستاره هايي چون فرهاد و كرار را پراندند و ما هم.....ما چي؟ چه كردي مربي؟چه به روز اين طفلي هاي معصوم آوردي؟نمي توان از تو متنفر بود چرا كه خاطرات خوب دربي هاي گذشته اين اجازه را نمي دهد اما هستند كساني كه فردا كلاه خود را قاضي كنند و از تو بپرسند كه چي شد رفيق؟بعد از اخراج یار حریف به چی فکر میکردی؟ چرا آنها توانستند و ما ... ؟ اینها پرسشهایی واقعی و زمینیاند و ما هم انصاف را در پرسش رعايت مي كنيم و تو هم منصف باش،آخر هر پرسش زميني جوابي دارد! شرمنده كه توان نوشتن بازي را از نگاه فني ندارم چون مي ترسم از دقيقه 68 به بعد مضحكه شويم،جايي كه اولادي اخراج شد و آقاي سوبله چوبله هنوز غرق در افكار كه اينبار به او چه مي گويند؟ واقعيتي را كه تو هدايتش كردي بیشتر شبیه فیلم بود تا واقعیت! مرور اتفاقات بازی آدم را یاد فیلمهای پدرخوانده و انتقام دونکورلئونه از دشمنانش میانداخت یا حتی فیلمهای هندی. نمیتوان قدرت رهبری فوقالعاده دنیزلی و انگیزه بازیکنان پرسپولیس را نادیده گرفت اما تو، امروز که نه، از ابتدای نیمفصل به خودت باختي تا به رقیبانت.... حالا سایه کابوس بر روی سال رویایی و كهكشانيمان سنگین شده و اگر تغییری در تفکرت صورت نگيرد شاید اتفاقات بدتری هم در انتظارمان باشد. سنجاب کارتون عصر یخبندان فندق خود را در حال از دست دادن میبیند مگر آنکه این بار مستر مظلومي خود کارگردان فیلم باشند نه فقط بازیگر فیلم...
در یک تابلوی زیبا از یک روستای زیبا ، چوپانی زیر درخت سرسبزی مشغول نواختن نی است ، آن سو تر گوسفندان در مرتعی سرسبز چرا میکنند ، از دود سفید دودکش کلبه ای در روستا میشود گرمای مطبوع اجاق خانه را احساس کرد ...اسلاوی ژیژک میگوید : این تابلو وافعیت روستا نیست ، تصور ذهنی یک نقاش فئودال از یک روستاست و گرنه روستای واقعی هیچ وقت این همه " امکان " و " مزیت " و " برتری " را یک جا کنار هم ندارد ، روستای واقعی تصویر مرکبی است از زیبایی و رنج. تصویر ذهنی انسان مدرن هم از سنت گاهی شبیه همان تابلوی زیباست ، دیگر دسترسی به سنت محض غیر ممکن شده است ، این سنت دست چین شده که در خانه متمولان در قالب گلیم و کوزه و تابلو فرش نمودار شده ، چیزی است شبیه همان تابلوی نقاشی...
قطار راهت را بگير و برو... ريزعلي پيراهن اضافه ندارد...!
در گذر سالها و فصلها و روزها و در گوشهای از این خاک پهناور، قهرمان دوستداشتنی سالهای دور و نزدیک کتابهای درسی، در زیر غبار فراموشی روزگار میگذراند و کسی نمیداند در دل این پیرمرد 80 ساله چه غصههایی انباشته شده است. انگار فراموشی رسم دنیاست؛ گویا قرار است قهرمانهای زندگیمان با گذر زمان در لابلای صفحات کتاب زندگی گم شوند و هیچکس یادی از آنها نکند، تا موقعی که درد و غم بر چهره آنها بنشیند و تازه، شاید آن موقع گذر رهگذری بر کوی و برزن آنها بیفتد. یادمان نرفته و هرگز هم یادمان نمیرود، وقتی برگهای کاهی «فارسی» سوم دبستان را ورق میزدیم، داستان کشاورز جوانی را میدیدیم و میخواندیم که در دل شب ظلمانی و در اوج گمنامی، درس ایثار و فداکاری را برای آن شب و فرداهای آن روزگار به دیگران آموخت؛ مرد جوانی که از آن به بعد، همه او را با نام «دهقان فداکار» شناختند و حالا نیم قرن از آن شب میگذرد. سرمای استخوانسوز پائیز، شب تیره و تار، ریزش کوه، ریلهای درهم پیچیده، سوت قطار، پیراهن، نفت فانوس، آتش و ... رژه مرگ بر روی خط آهن؛ اینها کلماتی است که با شنیدن نام «دهقان فداکار» ناخودآگاه ذهن دانشآموزان دیروز و امروز با آنها درگیر میشود و جلوهای از درس زندگی را با خود مرور میکند.
امروز دیگر همه «ریزعلی خواجوی» را میشناسند؛ آری، «ریزعلی» همان دهقان فداکاری که میشناسی و میشناسیم، اما چه میشود کرد که امروز قهرمان فداکار سالهای دور و نزدیک کتابهای درسی، نه محتاج فداکاری دیگران، بلکه منتظر یک جرعه مسئولیتشناسی و قدردانی قدرشناسان است. عجيب همه چيز تغيير كرد.... قطار،راهت را بگير و برو! نه كوه توان ريزش دارد و نه ريزعلي پيراهن اضافه.... هيچ چيز مثل سابق نيست