جایی خواندم که نوشته بود؛
» کمی به این جمله ها دقت کنین:
۱۰ سالگی: مامان، بابا! عاشقتونم.
۱۵ سالگی: ولم کنید، حوصله حرف زدن ندارم.
۲۰ سالگی: مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم.
۲۵ سالگی: باید از این خونه بزنم بیرون، تحمل نصیحت هاشون غیرممکنه!
۳۰ سالگی: حق با شما بود.
۳۵ سالگی: می خوام برم خونه پدر و مادرم.
۴۰ سالگی: نمی خوام پدر و مادرم رو از دست بدم.
۷۰ سالگی: من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن!
آدما تا وقتی کوچکند دوست دارن برای پدر و مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن؛ وقتی بزرگ میشن پول دارن اما وقت ندارن؛ وقتی هم پیر میشن پول دارن، وقت هم دارن اما.... پدر و مادر ندارن!
جوانی، زمانی است که شما پدر و مادر خود را بابت هر چیزی گناهکار می دانید و پختگی، زمانی است که می آموزید همه گناه ها به گردن بی تجربگی نسل جوان تر بوده است...
¤¤¤
پ.ن:
۱. هرچند می دانم که بسیاری چون بنده عبرت نخواهند گرفت اما من باب اتمام حجتی هر چند کوتاه نگاشتمش! البته با تعریف پایانی اش از جوانی و پختگی چندان موافق نیستم!
۲. اگه آدما قدر هر چیزی رو به موقش میدونستن و از همه عبرت ها و علمشون استفاده می کردند...... .................. برداشت آزاد!